پیوند ها






اشعار برگزیده

شعر عاشورایی:

تـاريــخ بهت كــرده درين كـــار مـانـده اســت 

بيـن دو حــس بــاور و انـكـــار مـانــده اســت 

حالا فــرات تشنــه ي لبــهــاي خشــك اوســـت 

او پيش ساحل است و عطش دار مانده است 

گــويـا ستـــون اصلــي هفت آسمـــان شكســت 

عــالــم بـه زير ايـن همــه آوار مــانــده اســت 

ســرداربــي دلــيــل حـمــاســـه پـس ازشمـــــا 

خــورشـيـــد تــاهـميشــه ســردار مانــده اســت 

چشمــم بــه راه رجـعــت سـرخ اسـت بعـد ازين 

خـيـمـــه درانتـظـــار علــمــدار مــانــده اســـت 

(فــاطمــه آل طاهــر - خميـن)

 

 

 

دستت پرآب هست ولبهات از خشكي و تشنگي پرآه است 

ازدست شما فرات نوشيد، لبهاي توبرعطش گواه است 

تيرآمدوقطره قطره اميد،ازديده مشك چكه مي كرد 

گم كرده راه خيمه ها يي،يااينكه مسيراشتباه است؟ 

انگاركه راه خيمه ها را،تاريكي شب فراگرفته 

چشمان تو تار ديده آقا،يااينكه زمانه رو سياه است؟ 

برروي برادر غريبت،واكن دوجهان پرزغم را 

دلتنگ نباشي از غريبي،بالاي سرتو پادشاه است 

من رانبري به خيمه اي شاه ، صد لقمه آبم از خجالت 

شرمنده طفلي ام كه لبهاش،ازخشكي و تشنگي پرآه است

(محمد حسين ابراهيمي - خمين)

 

 

سردار بي سپاه چه گويم ز محشرت

زان قامت تناور در خون شناورت

دور است از تو ذلت و خواري به زندگي

يك لحظه خم نگشت برظالمان سرت 

نقشي زدشت لاله رخ آسمان كشيد

فواره هاي سرخ گلوگاه اصغرت

در تشت خون نشست هلال نگاه تو

از آبشار خوني چشمان دخترت

زان داغ جانگداز بگرييم روز و شب

با هاي هاي گريه ي جانسوز مادرت

دل چون كبوتران حرم پرسه مي زند

برسنگهاي خاكي صحن مطهرت 

ماتشنگان وادي سرخ ولايتيم

درانتظار آب ز مشك برادرت

درس ادب زمكتب زهرا گرفته ايم

درس وفا زمحضرسقاي لشكرت

اي كشتي نجات زلنگر افتاده ايم

مارا بخوان به ساحل زيباي لنگرت

زين وادي بلا كه ز آدم به مارسيد

راه نجات نيست جز از راه احمرت

(صديف اعتضادي - اراك)

 

 

آفتاب آنروز روي نيزه ها بيدارشد

تيرگي برچشم هاي اين جهان آوارشد

ابن ملجم ها دوباره تيغ را برداشتند

بذركفروكينه را درسينه هاشان كاشتند

ازلبان نيزه ها خون چكه چكه مي چكيد

كفرمي خنديد و ازايمان گريبان مي دريد

دست ها ازتن جدا شد، تن جدا از دست ها

برنمي آمد چرا كار دعا ازدست ها؟!

آفتاب با يك هبوط از پشت زين درخون نشست

ماه دستانش جدا شد از تن و دريا شكست

تشنگي روي لبان بچه ها آتش گرفت

مشك خالي آمد و قلب خدا آتش گرفت

آسمان تن مي دريد و خاك چاك سينه را

لحظه اي كه تيرآمد برگلو آيينه را

آفرينش زار مي زد،چهره را هي اخم مي ريخت

كفرآن سو هي نمك توي گلوي زخم ريخت

خيمه ها آتش گرفت و زخم ها مي سوخت تر

ناله ها فرياد مي شد گوش هاي كوفه كر! 

موي براندام خاك و آسمان ها سيخ شد

كربلا آن روز تنها صفحه ي تاريخ شد

روز رخت شب به تن كردو خدا هم بغض كرد

درد مي گرييد از اين فاجعه،غم بغض كرد

عشق با شوري فزون تربال ها را باز كرد

ازسكوي درد پرزد تا خدا پرواز كرد

(سيد مجيد حسيني - خمين)

 

 

ازخيمه ها دل كندي و دل را به درياها زدي

رفتي كه برگردي ولي،يك خيمه در دريا زدي

دلخوش به مشكت بودي و لبخند طفلان حرم

لب تشنه تر از بچه ها پا بردل دريا زدي

هرتكه ازجسمت شكست،دنيا پرازآيينه شد

يك لحظه آمد آن صدا وقتي كه "ادرك يا ..." زدي

از آن زماني كه سرت بالاي نيزه جا گرفت

زيباترين تصويررا درقاب دنيا جا زدي

حالا تمام اين غزل تقديم قلب عاشقت

چون ازدلت تا‌آسمان يك پل براي ما زدي

(سيمين صمغ آبادي - ساوه)

 

 

هجاي عشق تو تا درفرات مي ريزد

تمام هستي خودرا به پات مي ريزد

زمان ازتو نوشتن به روي هركاغذ

خجالت ازسروروي دوات مي ريزد

نشسته غيرت صدذوالفقاردرچشمت

هزار خيبرازعمق نگات مي ريزد

همينكه ماه شدي در دل كوير زمين

خدا بدست تو آب حيات مي ريزد

وبسته است دخيل زمين به دست تو

به اشك فاطمه وقتي برات مي ريزد

(زهرا محمودي – ساوه)

 

 

خورشيد را دوباره سرنيزه مي كنند

يك آسمان ستاره سرنيزه مي كنند

«والفجر» هم دميده و بعد از شب دهم

قرآن پاره پاره سرنيزه مي كنند

كوفه نيا «حسين»كه اين ها سرتو را

تاهيجده شماره سرنيزه مي كنند

خون و لب شكسته و گيسوت شاهد است

آتش،عطش،شراره سرنيزه مي كنند

تاعشق را به مردم دنيانشان دهند

انگشت ها اشاره سرنيزه مي كنند

آري سه شعبه است،ولي اين كه « تير » نيست

انگارشيرخواره سر«نيزه» مي كنند

مشتاق گوش كردن درد دل پدر

پرسيد گوشواره سرنيزه مي كنند؟

ياللعجب كه غيرت«عباس»را هنوز

با ترس و استخاره سرنيزه مي كنند

«زينب»شنيده است كه تيرنگاه ها

درشهرشام كار سرنيزه مي كنند

آنان كه پيش تو سرحق را بريده اند

حتي دراين هزاره سرنيزه مي كنند

بعداز طلوع سرخ تو،بعداز تو،هرغروب

خورشيد را دوباره سرنيزه مي كنند

(محمد زارعي – دليجان)

 

 

ناگهان شاعري پريشان شد،گريه-گريه – رسيدتاباران

درخيالش دوباره مي باريد،روي لب هاي خيمه ها،باران

درهياهوي گرم و مبهم باد،نيزه درنيزه عشق رفت ازياد

يك سبدگل ميان دشت افتاد،باد فريادشد:بيا باران! 

خط خون،لحظه هاي تنهايي،ابرها مانده درمعمايي

اينكه طوفان بي قرارغروب،گريه هاي خداست يا باران؟

شب پايان و روز آغاز است،فصل پرواز و عشق و آوازاست

دفترانتخاب ها بازاست،ابتدا عشق،انتها باران

(علي سليماني - نوبران)

 

 

بت هاي سيم وزر همه جا ديده مي شدند

لات و هبل دوباره پرستيده مي شدند

قد مي كشيد كفرودوباره يكي يكي

سفيان و بو لهب همه جا ديده مي شدند

دركوفه و مدينه و درشام و درحلب

شيطانيان مقابل دين چيده مي شدند

بودند اشقياء همه ي آن يزيديان

وقتي كه با شقي همه سنجيده مي شدند

بت هاي سيم و زر همه جا قدكشيده بود

تاكه حسين آمدواحياي دين نمود

(محمد زينلي - شازند)

 

 

بانو بياكه نم نم باران باران گرفته است

ودسته هاي سينه زني جان گرفته است

بانو بيا كه روي همين نيزه زار كفر

راس حسين مجلس قرآن گرفته است

حس مي كنم زمين و زمان شعله ميكشد

ازآتشي كه موي يتيمان گرفته است

شايد به چشم هاي شما دلنشين تر است

مردي كه رنگ و بوي بيابان گرفته است

صبرشماجواب معماي نسل ماست

اين سخت را نگاه تو آسان گرفته است

بغضم شكست در عطش چشم هايتان

بانوبياكه نم نم باران گرفته است

(سيده فاطمه شاهرخي)

 

 

درسينه ام داغي نشسته روي داغي

دارم به دل از لاله هاي داغ باغي

بارفتنت شادي هم ازدلهاي مارفت

بعدازفراقت ازغم دل كو فراغي؟

خورشيد نيزه!ماه اين ويرانسرايي

درشام جز رويت نمي بينم چراغي

اي لاله من نيلوفرم عمه بنفشه

دنيا نديده مثل اين ويرانه باغي

خاكستري كه برسرو رويت نشسته

داغي نشانده بردلم آن هم چه داغي

بابا شما چيزي نپرس ازگوشواره

من هم از انگشترنمي گيرم سراغي

(سيد محمد جواد شرافت - قم)

 

 

ازخيمه ها دل كندي و دل را به درياها زدي

رفتي كه برگردي ولي،يك خيمه در دريا زدي

دلخوش به مشكت بودي و لبخند طفلان حرم

لب تشنه تر از بچه ها پا بردل دريا زدي

هرتكه ازجسمت شكست،دنيا پرازآيينه شد

يك لحظه آمد آن صدا وقتي كه "ادرك يا ..." زدي

از آن زماني كه سرت بالاي نيزه جا گرفت

زيباترين تصويررا درقاب دنيا جا زدي

حالا تمام اين غزل تقديم قلب عاشقت

چون ازدلت تا‌آسمان يك پل براي ما زدي

(سيمين صمغ آبادي - ساوه)

 

 

                 پيام

اين روزها يك قافيه درشعرمانيست

دلها رديف شعرهاي كربلا نيست

تك بيت هاي ناب هستي بي سرو دست

مشك غزلها تشنه عشق و وفا نيست

تشبيه ماه و خون و خورشيد سر ني

درفرصت تنگ رباعيها روا نيست

تصويرسيب كوچك ذهن دوبيتي

يك قطره شبنم با گلويش آشنانيست

اين واژه هاي دردمند و تشنه درشعر

يك فصل عشق آن شب خون خدا نيست

آزادگي درس تمام عاشقان است

اصلا" پيام ظهر عاشورا عزا نيست

(طاهره ويسه - ساوه)

 

 

هرشب يتيم توست دل جمكراني ام

جانم به لب رسيده بيا يارجاني ام

ازبادها نشاني تان را گرفته ام

عمري است عاجزانه پي آن نشاني ام

طي شد جواني من و رويت نشد رخت

«شرمنده جواني از اين زندگانيم»

بامن بگو كه خيمه كجا مي كني به پا

آخرچرا به خاك سيه مي نشاني ام

دراين دهه اگرچه صدايت گرفته است

يك شب بخوان به صوت خوش آسماني ام

درروضه احتمال حضورت قوي تراست

شايد به عشق نام عمويت بخواني ام

هم پيرقدخميدگي زينب توام

هم داغدار آن دولب خيزراني ام

اين روزها كه حال مرا درك مي كني

بگذاردست بردل آتشفشاني ام

دربه دري براي غلام توخوب نيست

تاييد كن كه نوكرصاحب زماني ام

(عباس احمدي - قم)

 

 

بازمزمه عشق توان مي گيرم

از اشك جواز آسمان مي گيرم

از روز نخستين كه زبانم واشد

با گفتن يا حسين جان مي گيرم

(محمدعلي رحيمي - ساوه)

 

 

هجاي عشق تو تا درفرات مي ريزد

تمام هستي خودرا به پات مي ريزد

زمان ازتو نوشتن به روي هركاغذ

خجالت ازسروروي دوات مي ريزد

نشسته غيرت صدذوالفقاردرچشمت

هزار خيبرازعمق نگات مي ريزد

همينكه ماه شدي در دل كوير زمين

خدا بدست تو آب حيات مي ريزد

وبسته است دخيل زمين به دست تو

به اشك فاطمه وقتي برات مي ريزد

(زهرا محمودي – ساوه)

 

 

 

 

عطر یاس:

حالا كــه عشـق ، بي تو به پايــان رسيــده اســت

ابــردوچشــم خستــــه ، بــه بــاران رسيــده اســت

انگــار مــاجــرا ، هـمــه يك خـــواب شـــوم بـــود

اين خــواب شــوم سخت بــه پايان رسيــده اســت

آن تــارمــوي سـوختــه ، يعنــي كــه پـشــت در... 

آتــش بـــه گـيـســـوان پريـشـــان رسيــــده اســـت

مـردي غــريب بــا زن خــــود حــــرف مــي زنـد: 

ازجــا بلنــد شــو ، بــه لبـــم جــان رسيده است

وقـــت دعـــاي تـوســـت و آمـيـــن بـچـــه هـــا 

هـنگـــام استـجــابت و درمـــان رســيــده اســت

بـايـــد كــــه حـق عـتـــــرت و قــرآن اداشـــود

عتـــرت كــه ســوخت ، نوبت قرآن رسيده است

(شبيــرگــودرزي - ســـاوه)

 

 

در دل شب غسل چو ميدادمش

صورت نيلي به خدا ديدمش

صورت نيلي خود از من نهفت

حرفي از آن ضربت سيلي نگفت

نشنوم آواي دعاي شبش

مي شنوم زمزمه ي زينبش

مردم و صد بار شدم زنده من

فاطمه را تا كه نمودم كفن

سخت ترين لحظه عمرم اگر

خواهي و پرسي ز من خون جگر

بود همان نيمه شب جانگداز

بر بدن فاطمه خواندم نماز

(محمد خراطي ساوجي - ساوه)

 

 

                داغ مكرر 

آن شب كه ماه رادر وسط در گذاشتند 

خورشيد را مقابل خنجر گذاشتند 

و ميخ ها جوانه زدند از شيارها 

و ميخ ها به پهلوي تو سر گذاشتند 

از سينه ي تو پر زد و تا آسمان پريد 

پروانه را كه نام كبوتر گذاشتند 

تقدير دست خويش به پهلو گرفته است 

زين ماجرا كه بر تو مقدر گذاشتند 

اين كربلا كه زودتر از موعد آمده است 

اين كربلا كه در وسط در گذاشتند 

اين نيزه ميخ ها كه تنت را گداختند 

پا از گليم خويش فراتر گذاشتند 

آتش ز چين چادر تو بوسه ها گرفت 

تا شعله ها به زخم تو باور گذاشتند 

اين ها كه روي شانه شان سيل جاري است 

ما را ميان بهت شناور گذاشتند 

اين رود چوبي متحرك كه خاكرا 

ميعادگاه باغ صنوبر گذاشتند 

بانو بخند گريه براي توخوب نيست 

حتي اگر به قلب تو خنجر گذاشتند 

حتي اگر مقابل چشم تو تيغ ها 

گردن ب فرق زخمي حيدر گذاشتند 

بانو بخند اگر چه عسل پرسه گان زخم 

در تو هزار داغ مكرر گذاشتند 

(عليرضا اطلاقي - قم)

 

 

تسبيح فاطمه داروي دردهاست 

آنان كه سوگنامه دنيا نوشته اند

اول ز داغ آدم و حوا نوشته اند

در دفتر زمان و تاريخ روزگار

يك شمه از مصيبت زهرا نوشته اند

شعري كه در رثاي زكيه سروده اند

با خط زر بهه صفحه ي زيبا نوشته اند 

داغ علي و زخم جگر گوشگان او 

با داغ و زخم فاطمه يكجا نوشته اند

تسبيح و ذكر فاطمه داروي دردهاست

اين نسخه از براي مداوا نوشته اند

رو در بقيع و مدفن زهرا نگر كه باز

داغش برنگ لاله ي حمرا نوشته اند

صدها هزار مرتبه بهتر شفاعتش

بر ما اگر قباله ي طوبا نوشته اند 

از ناكسان حكايت زهرا طلب مكن

در نقل خود روايت بيجا نوشته اند 

سيلي چگونه پهلوي زهرا زهم گسست

سيلي مگو كه خنجر غرا نوشته اند

واعظ مكن مصيبت زهرا دگر بس است 

چون قديسان به عالم بالا نوشته اند 

زيبا نبوده شعر تو ‹ شيدا › به هر جهت 

در جنگ غم بصورت زيبا نوشته اند

(علي رحمتي - ساوه)

 

 

                ياس كبود

كبود ياس مرا شب ز خانه مي بردند 

تمام هستي من را شبانه مي بردند 

به چشم خون شده و پر زخار مي ديدم

كه جان خسته ي من را ز خانه مي بردند

به دوش خسته ي من بود و دوش نيمه شب 

چو مرغ سوخته پر ز آشيانه مي بردند 

حكايت غم و اندوه و غصه هاي علي (ع) 

فرشتگان خدا روي شانه مي بردند 

خدا گواه چو جانم به پيش چشمانم

شكسته بال كبوتر ز لانه مي بردند 

چرا به تيرگي شب ز كوچه هاي سكوت

بدون نغمه چرا بي ترانه مي بردند 

به پيش چشم گل و شمع و سوز پروانه 

به شب چراغ علي (ع) محرمانه مي بردند

مگو مپرس ز مولا كه جان مولا را 

به دست بسته ي او بهانه مي بردند

شب غريب و غريبانه پيش چشم علي

شعيد فاجعه ي تازيانه مي بردند

مگر كه بغضه ي پاك نبي نبد زهرا (س) 

كه نيمه رخ مه با نشانه مي بردند 

چه كرده بودمگر فاطمه به نيمه ي شب

كه آفتاب مرا محرمانه مي بردند

همه براي خدا از علي سوال كنيد 

چرا عزيز تو را مخفيانه مي بردند 

به روي دوش رحيمي كه جان مولا را

ز جور مردم پست زمانه مي بردند

(محمد حسين رحيمي - ساوه)

 

 

اله كي پيش تو از داغ خودش دم زده است ؟

در زمانيكه غمت شعله به عالم زده است

مي شود در دل هر خنده ي من حتي ديد 

غصه اي را كه به اعماق وجودم زده است 

يك نفر با لگدش پهلوي مثل گل تو

و دل خسته ي مولا را با هم زده است

اين كبودي اثر ضربه اي آرام كه نيست 

بي مروت به رخت سيلي محكم زده است 

علي از حال تو شرمنده روي پدرت

گر چه احوال خودش هم بخدا غم زده است 

دل درياي علي گر چه بزرگ است ولي

چاه مي داند و بس ، اينكه چه ماتم زده است 

روز محشر كه ببينم تو را ، مي بيني 

چشممان باز هم از داغ تو شبنم زده است 

(علي اصغر ذاكري - ساوه)

 

 

امر كرديد كه چادر بكشم روي شما 

من فداي ورم نيلي بازوي شما

چند روزي ست كه مي شويم با آب ولي

ميخ و ديوار گرفتند به خود ، بوي شما

خبر فصل بهار است و يا بوي خزان

اين گل سرخ كه روئيده به پهلوي شما

شانه هم شاهد اين جمله ي كوتاه من است

سوخته گوشه اي از خرمن گيسوي شما

بي شمت هيچم ، اما چه كنم ، چون خودتان .... 

امر كرديد كه چادر بكشم روي شما 

(شبير گودرزي - ساوه)

 

 

رفتي و مرا خواب كردي بانو

خون بر دل آفتاب كردي بانو

تا لحظه غسل من نمي دانستم 

بد جور مرا كباب كردي بانو 

(محمد علي رحيمي - ساوه)

 

 

بازو كبود ، چشم و پهلو كبود بود

و خانه غرق آتش و اندوه و دود بود

ابليس روبروي خدا ايستاده بود

بر نوك ميخ كرببلا ايستاده بود

خورشيد و آسمان و زمين غم گرفته بود

كوچه بهه كوچه رنگ محرم گرفته بود

چندين هزار حرمله در ميخ قد كشيد 

اين زخم بر بلندي تاريخ قد كشيد 

تير سه شعبه بار دگر در كمان نشست

نيزه به نيزه پهلوي هفت آسمان شكست

سقا به سمت علقمه پا در ركاب شد 

با مشك تشنه رفت و در مشك قاب شد

اين كربلاي كيست كه آتش گرفته است ؟

اين خيمه علي است كه آتش گرفته است

كوچه پر ازي سم اجداد شاميان

مولا پر است پشت در از اين حراميان

در وا نكن كه كوچه پر از ابن ملجم است

اين كوچه كه مدام پر از رنج و ماتم است

هفتاد نيزه پشت همين ميخ خفته است

صد كوفه بغض و كينه در اين ميخ خفته است

صفين و نهروان دگر را رقم بزن

مولا بساط حرمله ها را به هم بزن

چشم تمام عالم و آدم به دست توست

اين كوچه سالهاست كه در پاي بست توست

اينها كه توي كوچه تو را جار مي زنند

اينها نقاب نيزه به مسمار مي زنند

از ذوالفقار توست كه كينه گرفته اند

و كوفه كوغه رنگ مدينه گرفته اند

از كوچه مي گذشت به ديوار مي رسيد 

از خون و زخم و دشنه به مسمار مي رسيد 

ملجم گرفته بود مگر دست را به پيش

يا كربلا دوباره به تكلار مي رسيد 

هرگز چنين اجازه ندادم به دشمنان

دستم اگر به دست علمدار مي رسيد 

آزار تو به مورچه اي هم نمي رسيد 

اما چرا چنين به تو آزار مي رسيد

دستي تمام دلخوشي ام را به باد داد 

مادر غروب كرد و شب تار مي رسيد

اين كربلاي كيست كه آتش گرفته است 

اين خيمه علي است كه آتش گرفته است

و كربلا كه زودتر از زود قد كشيد 

اين كربلا كه مشت و لگو بود قد كشيد 

و خانه غرق آتش و اندوه ودود شد 

بازو كبود ، چشم و پهلو كبود شد 

(نادر حسيني - ساوه)

 

 

بين ديوار و دربه هوش آمد،ديددارند مي برند اورا

زخم خونريزميخ يادش رفت و نديده گرفت پهلو را

عشق آمد به ياري اش پاشدنيمه جان آمدورسيد و گرفت

درشلوغي گله اي از گرگ،دامن مرد شيرآهورا

دردلش گفت ياعلي و كشيد هيبت عرش را به تنهايي

مي كشيدند لشكر ابليس همه باهم طناب آنسو را

مي كشيدند ازسركينه،دست از او نمي كشيدند ولي

ناگهان ضربه اي فرودآمد سخت درهم شكست بازو را

حضرت آسمان كه خورد زمين،همه جا درغباروغم پيچيد

هيچ كس توي شهر پيغمبر،بازياري نكرد بانو را

سنگ دلها خنك نشد دلشان باز فكر جنايتي ديگر

ازدروميخ و شعله بنيان شد پايه روز سرخ عاشورا

(علي اصغر ذاكري - ساوه)

 

 

چشم هاي تو كه هي بسته وكم وا مي شد

قدرعناي علي بود كه هي تا مي شد

چه كسي راه به روي غم دريا مي بست

بغض دريا وسط چشم علي وامي شد

غم دنيا كم شديا دل او بود بزرگ

كه غم عالم و آدم به دلش جا مي شد

سرفروبردچوهرشب كه بگويد با چاه

درد پهلوي تو را ،فاطمه!اما مي شد؟

بسپاردبه كجا پيكرپاكت،وقتي

خاك هم پيش قدم هاي شما پا مي شد؟!

رفتي و زجرعلي را نكشيدي،وقتي 

مادرروي لبان همه بابا مي شد! 

(سيد مجيد حسيني - خمين)

 

 

به وسعت ابديت به ذهن دنيا ماند

علی تمام غزل را كنار زهرا ماند

هنوز قطره ي اشكي كنار چشمش بود

علي شكست و چه زيبا دوباره دريا ماند

تمام پرسش زينب چه رفت بر مادر

كه پيكرگل ياسش چنين به سرما ماند

چقدرام ابيها گريست آن شب را 

از او مسافركوچك،عروج زيبا ماند

دري كه سوخته از زخم فاطمه مي گفت

چه زخم و بغض عميقي براي فردا ماند

تمام وسعت كوفه پراززمستان شد

علي يس از گل ياسش هميشه تنها ماند

(سميرا جعفرپور - ساوه)

 

 

"تقديم به ساحت مقدس بانوي آفتاب"

اين روزها حال دلم اصلا" مساعد نيست

آب وهواي ساحلم اصلا" مساعد نيست

ازسمت چشمانم نسيم اشك مي آيد

انگار سقايي بدون مشك مي آيد

اين علقمه درحديك كوچه ست باور كن

حالا بيا با اشك، چشم واژه را تر كن

اينجا مجال روضه خواني نيست مي دانم

من هم ميان روضه ها ساكت نمي مانم

آواز طبل جنگ ميخ و سينه مي آيد

اين جنگجو با باري ازآئينه مي آيد

تاسرنبرند اين جماعت برنمي گردند

مردم به جاي تيرهيزم پرت مي كردند

مي گفت من را ازشقاوت هاي نترسانيد

من جان نثار حيدرم،من را بسوزانيد

اين ميخ اگرشمشيرهم مي بود من بودم

صدنيزه صدهاتيرهم مي بود من بودم

من بذرجان دادن براي عشق خواهم كاشت

دست ازاميرالمومنينم برنخواهم داشت

داروي اين زخم و كبودي خنده ي مولاست

لبخند حيدربهترين تصويراين دنياست

شرح تمام ماجرا يك جمله ي ساده ست

پشت درآتش گرفته عشق استاده ست

زخمي ترين واژه براي پهلويش كم بود

آن بانوي زخمي گل اولاد آدم بود

آن سوي درآشوب و غوغايي سراسربود

انگارگوش آتش افروزان بدكر بود

مي سوخت ،مي سوزاند،مي آلود،مي آمد

ابليس بود،آري،ميان دود مي آمد

بايك لگد مصراع هاي بيت دروا شد

متن شهادتنامه ي ريحانه امضا شد

فرياد زد فضه به فريادم برس،مردم

فضه بيا ازدرد پهلو قامتم تا شد

بيهوش درآغوش خدمتكارخود افتاد

اما علي تنهاست،ازجاي خودش پاشد

يك دست برديواردستي هم به پهلو داشت

آن مرده ي يك لحظه پيش انگار احيا شد

تادست را دوركمربندعلي انداخت

دربازويش جان و تواني تازه پيدا شد

كفتارها ديدند تا اوهست راهي نيست

راه جسارت هاي بيش از پيش هم واشد

انگارشيطان صبرحيدررا محك مي زد

دركوچه ياس بي پناهش را كتك مي زد

خاكم به سردار و ندار عشق غارت شد 

درپيش چشم طفل برمادرجسارت شد

اين اوج مظلوميت شيعه ست ، درتاريخ

هم طعم سيلي،هم كتك،هم جاي زخم ميخ

آن بانوي آئينه و آرامش و احساس

دارد به لب يا كاشف الكرب الحسين عباس

تعريف اين رخداد كاربيت هايم نيست

ديگربراي شرح ، جاني درصدايم نيست

بانو ببخشايم،اگرحالا كم آوردم

من شاعرم آتشفشان خفته دردم 

بي شك خدا مي داند اينجا صبريعني چه؟

اين واژه ي مخفي كنار قبريعني چه؟

(شبير گودرزي ساوجي)

 

 

يا فاطمه ما شيعه حساس توايم

قربان تو و حسين و عباس توايم

نان گرزبهشت است دهن وانكنيم

چون ريزه خورگندم دستاس توايم

(سيد مصطفي بشيري - ساوه)

حدیث روز

امام صادق علیه السلام : مَن ساءَ خُلُقُهُ عَذَّبَ نَفسَهُ؛ هر كه بد اخلاق باشد، خود را شكنجه دهد. گزیده تحف العقول، ح196

اوقات شرعی

روزنامه های کشور

درباره ما

مرکز ارائه قالب های فارسی جوملا و ارائه بسته های آمزش طراحی سایت

جدیدترین اخبار

Please publish modules in offcanvas position.